روزی زنی عاشق #امانوئل_کانت شد و تصمیم گرفتبا او #ازدواج کند.هر بار که با کانت بیرون می رفت ، منتظر بود تا از اوخواستگاری کند ،کانت با او از همه چیز صحبت می کرد بجز ازدواج.زن صبرش لبریز شد و تصمیم گرفت خودش دستبه کار شود،دفعه ی بعد که با هم بیرون رفتند زن از کانتخواستگاری کرد،کانت سکوت کرد و گفت :فرصت بده تا فکر کنم.مدتی گذشت و کانت تصمیم به ازدواج با زن گرفت.به در خانه ی او رفت،در زد و پدر دختر در را باز کرد،کانت گفت که برای خواستگاری از دخترش آمده،پدر دختر آدرسی به کانت داد و خیلی سرد گفت:آنجا او را می بینی.کانت به آدرسی که پدر دختر داده بود رفت،و او را با همسرش و دوفرزندش آنجا دید.می دانید چرا؟!چون تصمیمش برای ازدواج با زن ،هفت سال تمام طول کشیده بود.در تمام این مدت او را ندیده بود..#امانوئل_کانت#کانت
برچسب:
نویسنده: آریا کمالی
تاريخ: پنجشنبه
10 اسفند
1402 ساعت: 15:40